<

صحنه ی گُمشده


حلقه ی شب

  

 

 در التهاب تجاهلی تازه

 

در رنج هر باره ی تردبد

 

کودکی شکل می گیرد از بغض و حسرت

 

شعری نوشته می شود در ملتقای نفرت

 

خانه ای پای بستش همه ویران

 

مردان بی سر ، بی همسر

 

دیوار هایی آن ورش پیدا

 

پیدایی نکبت و درد و آه

 

نمادینه می شود بدبختی

 

 

در اضطراب کلک

 

در تقسیم تجاوز

 

دروغ سر می کشد از پس بام

 

خاطره یکپارچه خیال می گردد و خام

 

خواب ها می روند در دل کابوس ها

 

سیاه سیاه تر میشود

 

سپید سیاه می شود

 

 

شب

 

تکرار التهاب / تردید / کلک / تجاوز

 

 

 


پویا گویا

خیابان

هجوم وحشی ها ، تکبر پیرمرد تنها.

 

 

ایستاده و پا برجا ، ماهیگیر و دریا.

 

 

طناز تارک دنیا ، فیلسوف حشری.

 

 

تاتر ایستاده ، ناهار فست فود.

 

 

چراغ ها ی خاموش ، برخورد فلز با گوشت.

 

 

خون گرم و راه پیشانی ، تجسم سقوط.

 

 

خش خش برگ مهجور و پچ پچ عابر مسرور.

 

 

"بنده ی چند تا خدا باید باشیم؟*"

 

 

صدای خسته ی شاعر مرحوم.

 

 

 

هنوز تا انتهای خیابان چند تجربه باقیست.

 

. . .

 

 

 

   پویا گویا

آذر/87

 

 

* تکه ای از میان اشعار زنده یاد "حسین پناهی"


پویا گویا

لی لی بازی زندگی

ما صبر را امتحان کرده ایم و غرور و سکوت را دندان زده ایم.

اما هنوز اولین خانه ی این خانه های بی شمار  ِ بازی لی لی زندگی را جلوتر نرفته ایم.

تهمت خورده ایم و توهین شنیده ایم ، فریاد کرده ایم ، دشنام داده ایم ، یا با ژست های روشنفکری

در باب مکاشفه ی مشکلاتمان ساعت ها گفتمان کرده ایم  ، اما هنوز سر خانه ی اولیم.

درس خواندیم ، کار کردیم ، همسر گزیدیم ، چند وقتی ماندیم و مردیم.

کودک ماندیم ،آن قدر که پیر شدیم . هنوز اما به دور که نگاه می کنیم ، به قدر نا فهمی هامان خانه ی خالی مانده است در بازی.

 

 یک لنگه پا بازی کردن سخت نیست ، مشکلاتمان از پاهایمان بیشتر است .

ما با دو پا ، با کیفی در دست یا کوله ای بر پشت ، سا عتها صف ها را به انتظار ایستاده ایم ، با دو پایمان خیابان های زیادی را در برای تظاهر و تظاهرات راه رفته ایم. ما بارها و بارها شب ها کنار دیوار های سنگی باغ ها در محله های نا شناس بی واهمه حتی ، محتوی مثانه هایمان را خالی کرده ایم وقتی با دو پای باز از هم رو به دیوار ایستاده بودیم.

پس یک پا ی کمتر در لی لی، خیلی مسئله را بغرنج نمی کند ، ما با خود بازی مشکل داریم .

چرا ها و قوانین و دستورات ، تعداد بی شمار خانه های خالی ، دست های بی مصرف و التزام بی دلیلمان برای طی کردن این همه خانه.

انگار همه چیز در خانه ی اول جریان دارد و ما با مردنمان یک خانه به جلو می پریم .

 چند بار بمیریم و زنده شویم تا این بازی هراسناک ما را به آخرین خانه ببرد ؟


پویا گویا

یک عاشقانه ی لعنتی

امروز با خودم قهر کرده ام. یکجور اعتصاب درونی.

می خواهم نگذارم که غذا بخورم و به خودم آب ندهم.

گشنه و تشنه ، فقط فکر کنم و بنویسم.

اگر فکری باشد ، بگذار توی گشنگی سراغت بیاید ، روشنفکرانه تر است.

و حتی اگر فکری هم نیاید و روحی هم عرق ریز نشود هم که بهتر است از گشنگی و تشنگی بمیرم.

 

 

هشت ساعت است که هیچ چیز نخورده ام و نیاشامیده ام و فقط این فکر وا مانده را وادار کرده ام که بدود ، بدود بلکه عرق بریزد و بشود از عرقش جوهری گرفت و جمله ای نوشت. اما هیچ به هیچ برابریم و فقط من بی نوا این وسط گشنه ام و حتی به یک چای پر شکر راضی. اما من قهر کرده ام.

 

نیمه شب ، خودم را با چند لقمه غذای سرد و لیوانی چای کهنه ملامت کردم و خوابیدم که فردا برای قهر بودنم جان داشته باشم.

 

در قهر با خودم، بعد از سه روز موفق شدم کمی عرقش را در بیاورم و چیزکی بنویسم. اما باز یک عاشقانه ی لعنتی.

 

" ما با هم فرق می کنیم،

 

تو از عطاردی و ما زحل نشین،

 

بارها و بارها هم که در مدار هم باشیم یکی نمی شویم.

 

 

کاش من زمین بودم و گرد رخ تو می گشتم.

 

 

تو در انتظار تعهدی و من فرار می کنم از تمام زنجیر ها،

 

اما دورغ نگفته باشم ، از شوق تو سال هاست زنجیری ام.

 

 

باور کردنت آسان است و خوش وفایی هایت بی انکار

 

من نماد خرابی ام ، فرشته ی کوچک خوش بختی."

 

...


پویا گویا

جنگ


 

جنگ خوب نیست،به هر شکلی که باشد و با هر دلیلی؛ جنگ میان دو کشور / جنگ میان کسی با افکارش/جنگ میان زن و شوهر/، حتی جنگ برای تصاحبِ عشق.
در جنگ هم به مغلوب ظلم می شود و هم به غالب،مرد از جنگ آمده دیگر نه پدر می شود برای بچه اش و نه شوهر برای زنش ، آدم کشته است،خون دیده است و خون ریخته است ، کابوس های هر شبش ، جای معاشقه را در بستر می گیرد،بوسه بر گونه ی کودکش از فرط میل نیست، به یاد آن همه کودک آواره و تکه پاره و زرد و زار روزهای جنگ را که از واقعی ترین پنجره  – چشمهایش – دیده است و در ترس ازدست دادن کودکش ، او را می بوسد،دیگر پشت میز اداره و توی کارخانه و مغازه جای نمی گیردش، کلافه است،دل تنگ است.
اولین جنگ زن و شوهر ، چینی نازک زیبایی زندگی ِ مشترک را تَرَکی می اندازد که چهل اولاد هم نمی تواند بندی به این چینی شکسته بیاندازد.
حتی بر سر تصاحب عشق هم که بجنگی ، زود تر از آن چه تصور کنی عشق را فراموش می کنی و به جنگت فکر خواهی کرد، عشقی که بر سرش جنگ است نه نصیب برنده می شود و نه قسمت بازنده.
جنگ خوب نیست،اما اجتناب ناپذیر است، واقعیت است، تلخی ِ ملموسی دارد ، چه برای او که با تو جنگیده و چه برای تو که با او می جنگی.

 

*تکه ای از داستان نیمه بلندم «برای تنهایی»


پویا گویا

ما اينگونه ما شديم

همه چیز در انتها آغاز شد ، سرمای آغازین پایانی نداشت و تنها ما بودیم که گرممان می شد. روزهای پشت سر هم وقت تفکر را از ما می گرفت و ما هر روز در چاه بی انتهای زمان غرق تر می شدیم.

 

هفده سالگی ، پایان تمام آن رنگهای کودکانه بود ، عشق و شهوت و شعر، ما را با بومی رنگین تر آشنا کرد.

 

 میان ایستگاه های برفی، برف و شیره می خوردیم و شیره ی وجودمان را در آغوشی داغ، نثار لحظه های هم می کردیم. با هر که بیش از دو بار می خوابیدیم مایملکمان می شد و اگر سه ماه از این هم بستری ها می گذشت به عشق نگاهش می کردیم.

 

بابا های مستبد و مادران نفهم ، دوستانی به فضل و کرامات هفده سالگی ، قصه های رومانتیک آبکی یا افکار سیاه و کافکایی دنیایمان را پر کرده بود و محبت کمبود ما بود حتی بیشتر از کلسیم.

 

سیگار را پشت سیگار آتش می زدیم و سعی می کردیم از روی ژست های بازیگر مرد کپی های بی نظیری بزنیم ، در کافه ها می نشستیم و با چای و کیک و حرف های صد تا یه غاز غروب را می بردیم تا انتهای شب.

 

چون پولی نداشتیم اتوبوس ها ما را درون شهر جا به جا می کردند تا ما برای قرار های عاشقانه مان پول پس انداز کنیم.

 ما از "بچه مایه دار" ها حالمان بهم می خورد و به نفرت آنها را"بورژواز"  خطاب می کردیم و در تمام تنهایی هامان آرزوی ماشینی مدرن می کردیم و عروسکی سانتی مانتال که کنارمان بنشانیم.

 

تمام حوادث را تا آنجا که انتهای حرف های خاله زنکی بود مورد تفسیر قرار می دایم و هر وقت که می توانستیم تیشه بر ریشه ی کسی بزنیم و مطمئن باشیم که حتی _ و اکثر _ در غیابش به خاک و خون کشیده ایم ش از سر رضایت سیگاری آتش می زدیم.

 

ما اینگونه تا سال ها آمدیم و این گونه ما شدیم و در انتها یش هنوز در آغازیم. ...


پویا گویا

تــــــرانـــــــک هــــــــــــا

یک :

من

تلخ ترین ترانه را از زبان تو شنیده ام.

 

تو

هزار تکه شیرینی برای لبخندت،

 

 گرفته ای

 

از

 

من.

دو:

چهار گوشه ی حیاط

 

برف و آدمک های برفی.

 

پشت پنجره ، شیر گرم و سیگار.

سه:

در سایه های شوم و شرم

 

طرحی از باور من است.

 

رنگی کم ، از حضور تو.

...


پویا گویا

خيال

همین خیال توست که

پا می دهد ،

برای دویدن.

دست می دهد برای ،

برای نوشتن.

 

همین حضور کم و کوتاه توست در مجاز بی انتهای رویا ،

که دل می دهد برای خندیدن .

اشک می دهد برای روییدن.

 

حضور خیال انگیز توست ،

بهانه ی این همه ایمان.

راز در این همه دیوان.

این همه قدرت بیان.

 

اما...

ببینم بی انصاف ، تو چرا چشم نمی دهی ؟
ملولیم از این هم تاریکی ،

این همه تعریف های نا همگون،

این همه خیال هرکس برای خودش ، هر کس از ظن خویش.

مگر آتش ِ واقعیت نمی سوزاند

که اینجور  له مان می کنی در رویا؟

خسته ایم از این عشق خواب آلود و این دست کوتاه ،

حتی نمی دانیم دستمان را به سمت کدام نخیل دراز کرده ایم،

بی انصاف, چشم بده و آتش بکش.

راضی تریم.


پویا گویا

در چند تاريخ

همه متعجبند

                         و

                              منتظر

انتظار یک اتمام

ما همه با خود و دیگران

قرار زجر گذاشته ایم

زجر میکشیم

زجر میدهیم

با زجر میخندیم

با زجر میمیریم

و زجر من این انتظار ان مفهوم ایشان است

این " پایان چگونه است؟ "

این دلهای پر مهر با دندانهای تیز

   خون خون خون . . .

 

 

 

***

 

 

 

اول :

به اندیشه ام احترام بگذار،تو جایی میان اندیشه و احساس من نشسته ای،

جایی میان آنچه که مرا من کرد،و تو را معشوق این من.

به اندیشه ام احترام بگذار و معشوق من بمان،با رفتنت ، اندیشه را هم با خود میبری و باز قصه تکراری جنون پیش خواهد آمد.

باران چشمهای من، خون ِ ریخته ی احساسات من است و جنون حاصل نبودنت .

 من در کنار تو که باشم هم بارانیم،یک باران دل انگیز بهاری اما،باران اندیشه و احساس در پای معشوقی که وجود خواهد داشت.

به وجودت احترام بگذار.

 

***

 

دوم :

فکر حضور تو که این جایی،مرا به بند میکشد و در صندلی چوبی میخکوب میکند،تو اینجا هستی و گوشه ای پنهان شده ای.من اما اینجا انگشت نما ی خلایقم، که هـــــای ببینید اینجا کسی در بند معشوق نشسته است و معشوق پنهان گردیده.تو زیر لب میخندی و من زیر لب ورد میخوانم تا قلبم آرام تر بتپد.ما به هم نمی رسیم.تو آزادی و من،در بندت.

 

 

 

***

 

 

سوم :

و

جایی میان چشم های تو،

جایی میان آن دو ستاره را،

بی هراس و ترس،

خواهم بوسید.

و خواهم گفت:

تا این دو ستاره باشند،

دوست خواهیم بود،

دوستم خواهی داشت،

دوستت دارم.

...

 


پویا گویا

هستی

آفتاب هیچ وقت نفهمید که تابیدنش برای کیست.

ماه از شب بر آمدنش بر زمین راضی نبود.

رودخانه ها علت این همه عجله را

 برای رفتن به آغوش دریا ها نمی دانستند

دریاها دلیلی بر پذیرا بودن رودها نداشتند.

 

زندگی رنگ عادت گرفته بود ، رنگ قرمز.

 

کوه ها میخ زمین شده بودند

زمین از درد این همه میخ

کلافه و پریشان به دور خویش می گشت.

هر روز، روزگار ،

خسته و خواب آلود همراه آفتاب می شد

و تا فردای بیهوده ی دیگر خسته و خواب آلود زمان می گذراند.

 

این وسط حق آدمی خورده شد.

او اسیر زمین و زمان و ابر و باد شده بود و سرگردان تر از همه

به مدد نیروی عاطفه از پوچی خویش زجر می کشید

تا کافکا ، تا هدایت ، گابریل گارسیا مارکز،

تا خیام ، هیوز و بوکوفسکی و چخوف ، آمدند و برای روزها نسخه پیچیدند،

ورق پاره هایی که در توبره ی هیچ عطاری یافت نشد،نمی شود و نخواهد شد.

 

انسان در این فصل های قرمز رنگ بیش از همیشه محتاج مخدر شد،تا فراموش کند،

معتاد الکل شد،تا کمتر از تکرار مکدر شود،

و خشونت جنسی آزادی روابط نام گرفت تا کمتر کفر بگوید بر مقدرات.

طلسم روزی که نزدیک نیست،روزی برای اخرین انسان،آخرین شعله ی آفتاب و اولین روز پایان شکسته خواهد شد،

و آن وقت شراب سفید و پیانوی رویال،

تار شهناز و نی کسایی ، تریاک رفسنجان و بنگ افغان ، بهترین ها ی آسودن خیال نخواهد بود،

آسمانی تاریک،زمین سرد،سکوت و نعش آخرین ادم،امضای پایان این فصل دفتر خواهد شد.

پرده ی پایانی پیس تکراری.

صندلی هایی همه خالی و خیابانی فرش از تبلیغ پیس جدید.

روز از نو،روزگار نو.

 

 

 

 

 

پویا     

13.مرداد.1386


پویا گویا

گفتگو با حسام استپس ( رپ خوان ) در مورد رپ فارسی

حسام ، حسام استپس(خودش نگفت اما توی سایتش حسام ِ عزتی است)

متولد 1366  است کامپیوتر می خواند و رپ فارسی را یک بار در سال 82 امتحان کرده و به قول خودش جواب نگرفته است ، بعد رد اواخر 83 با " پیشرفت من " شروعی دوباره داشته که تا الان پیش آمده.

قبل از آن آهنگ های تکنو می ساخته ، یک کاست پاپ با خواننده ای به نام کارا دارد که در انتظار مجوز به سر می برد و او حالا جزو مشهور ترین های موسیقی پرشین رپ است.

حسام موسقی را با نرم افزار و کامپیوتر شروع کرده ، نرم افزار Dance Ejay ، ولی با اصلوب خواندن و صدا سازی آشناست.

7 سال است که در ایران پرشین رپ خوانده می شود و شایان و بابک اولین ها ی ایران بودند که حالا آلمان زندگی می کنند و چون سن و سالشان زیاد شده است دیگر در این زمینه فعالیت نمی کنند.

استپس اعتقاد دارد که موسیقی رپ مال سن و سال خاص از آدم هاست و مثلا همین شایان و بابکی که شروع کننده یاین موسیقی در ایران بودند و نمی خوانند ، سن و سالشان ان ها را از این نوع موزیک دور یا جدا کرده است

از او می پرسم که [ رپ چسیت؟] و او سریعا همان جواب معروف را کم و بیش تحویل می دهد [موسیقی اعتراضی سیاه پوست ها ] ،و وقتی به این که حالا میان خوانندگان این موسیقی ، سفید پوست ها هم اضافه شده اند ، اشاره می کنم ، می گوید [آره ،  Eminem  ، ترکونده هااااااا] .

خودش می گوید که در شاخه ی نُرمال ِ پرشین رپ می خواند و علاقه اش ، او را به شاخه ی Fun  هم کشانده است. شاخه ی نرمال یعنی شاخه ای که خواننده اش هم اعتراضی ، هم اجتماعی ، هم برای پارتی و هم چرت و پرت خوان است و هم مضامین طنز(Fun  ) می خواند.

حسام اعتقاد دارد که اکثر موزیک هایی که ساخته می شوند محتوای درست و به درد بخوری ندارند ، اکثر آهنگ ها - به قول خودش و به اصطلاح رایج میان مردم – یا کل و کل هستند یا چرت و پرت ، برای پارتی هستند یا بد و بیراه نثار دیگران و معشوق های خیانتکار. بین این آهنگ ها اغلب موسیقی های اعتراضی به اجتماع یا به سیاست هم وجود دارد ، اما باز نه با بار قوی و چهار چوب صحیح.

وقتی از او در مورد این که چقدر این پرشین رپ شبیه همان رپ سیاه پوست های امریکایی است می پرسم ، صادقانه جواب می دهد که کارهای داخل ایران اکثرا Cover  شده از موسیقی رپ اورجینال است. مثلا "رضا پیشرو" Cover و شبیه ساز شده ی 2Pac است و گاهی این شباهت ها صرفا به ادا تبدیل می شوند ، ادایی در شکل خواندن ، ریتم آهنگ ، مفهوم متن ها و از این قبیل ، او خودش را از این جریان مبری می کند و می گوید که توجه زیادی به رپ ورجینال ندارد ، متن هایش

(TEXT) مثل خودش ، حرف های خودش و شکل خواندنش مخصوص به خودش است.

"قابلیت هایی که زبان فارسی دارد ، در اکثر زبان های دیگر نیست و توی رپ استفاده از این زبان می تواند به قشنگی های رپ اضافه کند." ، این جمله وقتی گفته شد که پرسیدم چطور با این همه فرق بین چیزی به اسم پرشین رپ و رپ اورجینال باز او را رپ می نامید .

 

حسام استپس به غیر از خود یک پرشین رپ خوان دیگر را قبول دارد ، و آن یاس است. خواننده ای که این روز ها خبری مبنی بر مجوز گرفتنش برای آلبومی رپ زیاد به گوش می رسد ،او به کارهای یاس علاقه دارد (به اندازه ای که آهنگ های او را داخل ماشینش همراه آهنگ های خودش گوش می دهد) و به یک هم خوانی یا در اصطلاح خودش Feat دادن با او نکایل زیادی نشان می دهد و معتقد است میان خیل عظیم این جماعت او تنها کسی است که هدفی را دنبال میکند.

 

با استپس در مورد"گروه سندی" به سرپرستی و خوانندگی "شهرام آذر" حرف می زنیم،او سندی را از نیاکان رپ به زبان فارسی میداند و اهنگ هایی مثل "سربازخونه" ، "پری" و دیگر آهنگ های از این دست گروه را آهنگ هایی زیبا و صحیح و "واقعا رپ" می داند.

 

حسام هم آلبوم مجاز را ترجیح می دهد و هم آلبومی با سلایق و تکه کلام های رایج رپ زیرزمینی را و آرزو میکند کاش می شد با اسم واقعی آلبوم رپ مجاز – به قول خودش – بدون فحش به بازار داد و فحش دارهایش را هم زیر زمینی منتشر کرد و ممنوع الکار هم نشد ، وقتی می پرسم که تو دوست نداری کسی مثل پدرت هم آهنگ های تو را بشنود و به دوستانش معرفی کند ، جواب جالبی میدهد [ چرا ، بدون فحش ها رو بره گوش کنه ، مشکلی نیست ، اما اون فحش داراش که خیط ِ نه.]

 

 هفتپ لکو را روزی که با هم حرف می زدیم داشت آماده می کرد و اعتقاد داشت که یک مجموعه حرفه ای را آماده می کند که اگر درست پخش بشود حتما آلبوم موفقی خواهد بود ، هم از نظر موسیقی و هم از نظر محتوی وقت و انرژی زیادی از او گرفته و امید موفقیت زیادی دارد.

 

 در آخرگفتگوی مان کمی از پیشرفت و شهرت حرف زدیم و جنبه ی مالی در این کار و آرزوی حسام از این که [ امید وارم این کارها برای کسایی که در  زمینه اش مشغول به فعالیت هستند صرفه ی اقتصادی هم داشته باشد تا توان کارهای بهتر را از اونا نگیره. ] که اگر این طور نباشد خیلی ها این جرگه را به حال خویش رها خواهند کرد.

 

  

در آخر باید از نوید و هیرش و رامین ، سه دوستی که این گفتگو را از ابتدا سامان دادند تشکر کنم و فقط می توانم بگویم که برای این موج نوی فعالیت در زمینه ی علایق جوانان آرزوی باروری بیشتر و تلاش پر ثمر تر دارم.

            13.12.1385                      

20.4.1386                          


پویا گویا



سربازدونی

سربازهای چوبی همه هم قد و همه هم وزن هستند،یا اگر نباشند،می شوند.همه برای تنبیه

اینجا آمده اند و هیچ کس برای آنها دعوت نامه نفرستاده است. وقتی می روی سربازی

می روی که مرد بشوی ،نمی روی که ریا و دروغ و تظاهر را یاد بگیری ، چون اینها مردی نیست،

سربازی نظم را می آورد و التزام عملی به خیلی چیزها را ، اما تو عمل نمی کنی،آنها میدانند

 تو معتقد نیستی ، اما نمی خواهند که تو معتقد نباشی،پس زیر آفتاب صدبار میشینی

 و پا می شوی تا معتقد شوی.اینقدر اعتقاد خودشان را اعتقاد تو میدانند که گاهی شک

می کنی که شاید تو اشتباه کرده ای،اما وقتی بیکاری و فکر میکنی،می فهمی هیچ کس

اینجا به قدر ریاکاران مقصر نیست.

در چشم فرمانده تو حیوانی هستی بلکه هم تحصیل کرده و تحصیلاتت فقط چوب خوبی است که

وقتی از راه اعتقاد و التزام قدمی خارج گذاشتی آنها را به کوبیدنت مشتاق تر کنی. سرباز های

چوبی پاسداران وطن نخواهند بود مگر وقتی که نماز شکر را به اجبار بخوانند و دستور مافوق را

بی چرا و چون به انجام برسانند،در سربازدونی تو همان قدر سربازی که آشغال در آشغالدونی.

صف جز لاینفک هر سربازدونی آبرومندی است،صف برای غذا،صف برای گرفتن استحقاق!صف

برای وضو و دستشویی،صف برای مراسم صبحگاه،صف برای تنبیه،صف برای...

سرباز در سربازدونی سر ساعت 9 کنار گذاشته می شود،عین آشغال در آشغالدونی،و فردایش

ساعت 4صبح دوباره بازیافتش میکنند،شروع یک روز جدید.

صحنه ی شکوهمندی است که این همه آشغال هر روز چند ساعتی را رژه تمرین کنند و فرمانده ها

در دل از این همه نظم و یکپارچگی محظوظ شوند.

فرمانده از سربازها و همکارها و محیط خدمتش خسته است،آنقدر خسته که در روز چند بار همه را

سینه خیز روی آسفالت و خاک این طرف و آن طرف می کشد.

...احتمالا ادامه دارد

- : سلام.حالا که اینها را خواندید باید بگم که همه ی اینها حرف های من نبود ُ چکیده از شنیده های این دو ماه بود

از سرباز های دیگر پادگان.راستش را بخواهید هم خیلی بد نبود٬کمی هم خوش گذشت لابد که روز آخر آموزشی

همه موقع خداحافظی کمی اشک ریختیم برای جدایی . به هر حال تا مطلب تازه ای بدون این حال و هوای

«آشغال و سرباز»آماده کنم کمی خودتان را با این ها مشغول کنید ُ کمی به این احوالات فکر کنید٬خیر ببینید ان شا ا... !!! /

یا حق

 

 

 

 

 

 


پویا گویا

نامه ای به مسعود ده نمکی٬ برای اخراجی هايش

آقای ده نمکی ، سلام

اخراجی ها را دیدم ، فیلم جشنواره را که در اختتامیه آن همه خبر ساز شد.اخراجی هایی که شما برایش آشوب را کشاندید به سالن جشنواره.راستی چه انتظاری برای جایزه های فنی و تکنیکی و سینمایی جشنواره داشتید،مگر فیلم منتخب مردم شدن کافی نبوده است؟

حالا این ها به کنار مسعود خان،بیایید برویم سراغ اخراجی ها.بیایید برویم به ماه چهارم سال شصت و هفت،همان روزهایی که مجید سوزوکی و بایرام و دیگران داشتند گزینش می شدند که بروند جبهه،بیایید در بین مردم آنجا شما را پیدا کنیم،کدام یکی شمایید؟ مجید سوزوکی؟ بایرام؟کپک یا بزغاله؟

بگذارید راحت بگم که شما چیزی در حد و حدود حاجی بودبد،گزینش گر و تائید کن،شما نه با دل و جرات اخراجی ها بلکه با جیب پر از سنگِ کسی مثل حاجی یا اداهای زمانه پسند کسی مثل پسر میرزا .

نه،نمی گم جبهه نرفته اید،نمی گم آنجا از رسالت به زیر آمده اید،آنجا ساختاری انسان ساز بر رزمنده ها حکم ران بود،که هرکسی را به قد و قامت خودش به رشادت وا می داشت،اما آقای ده نمکی ، از چشم های امروزتان به دیروز ها نظر نیافکنید،امروز هاست که حاجی ها و پسر میرزا ها مورد تمسخراند و سوزوکی ها در خور تحسین،آن سال ها چه چیز به دیده ی تحسین می دیدید؟

گمان نمی برم شما هنوز هم خیلی همدل با مجید سوزوکی ها شده باشید،تا همین چند سال پیش هم هرکس شبیه شما نبود ، کافر بود و باید به زور چماق هم که می شد به بهشت هدایتش می کردید،لطفا نگویید من برای کسی چماق نکشیده ام ، خوب یادم می آیدم چماق کلمه هایتان را در دوکوهه و جبهه و از این دست نشریه هایتان را.

من بچه ی خوزستانم،آنقدر از جنگ دیده ام و آنقدر رزمنده و جانباز و شیمیایی می شناسم که عضو هیچ سازمانی نشده اند و به فکر گرفتن حق و حقوقشان نیستند که می توانم به جرئت بگویم ، هرکس که آنجا رفت و اسلحه به دست گرفت مرد بودنش را کامل تر اثبات کرد،اما مسعود خان،اخراجی های شما حتی حالا هم به تایید شما نمی رسند،مطمئن باشیم حالا هم اگر جنگی پش بیاید یا باز برویم به همان سال ها و دو باره بچه های اخراجی بیایند و بخواهندنه برای تلویزیون و والور یا کسب رضایت میرزا که برای این آب و خاک بروند جبهه باز هم شما آنها را گزینش خواهید کرد. باز هم دم سید مرتضی گرم که می فهمید این مملکت مال همه است ، آن سال هایی که همه چیز ها مال مخلص ترین ها بود ، فهماند که می شود حتی یک سری الوات را که جبهه رفتنشان هم الواتی است ، آدم کرد.

مسعود خان، من از این بزغاله های دزد ، همین حسن قالپاق ها ، داداش جواتی و رفیق کریم سوسکه ها خیلی ها را می شناسم که حالا هم شیمیایی اند و هم مسافر کش فردوسی تا امام حسین و هنوز مستاجر،نه که شما هم نمیشناسید،نه؟اما خداوکیلی اگر پایش بیافتد، به حساب گذشته ها شان چه برایشان می کنید،گزینش می شوند یا سرکوفت اخراجی بودن و اخراجی ماندن میخورند؟

آقای ده نمکی ، آخر نامه که ، به نظر من ، یک سری اخراجی الوات در پیت ، که جبهه رفتنشان هم به آدم نمی خوره،اگر برای خودشان آبی نداشت،برای شما نان داشت اخوی.نداشت؟

پس آقای ده نمکی،منصف تر باشیم و ببینیم حالا و با همین عینک همین سال ها ، همین شما هم که آن همه سر و صدا را برای اخراجی ها راه انداختید ، در اصل فیلم به تمسخرشان نشسته اید و با صنعت ضعیفی در ساختار داستان و فیلم سازی،همین شما هم انها را فیلم کردید،جدی شان نگرفته اید و بیشتر گمان می رود که به فکر نان ماجرا باشید،نه؟

انصاف آقای ده نمکی و اندکی راستی،همین.ممنونم.

یا حق

پی نوشت (۳۱.۱.۱۳۸۶): ما رفتیم زیر پرچم ، خدمت وظیفه عمومی ، آش خوری!!! ، نمی دونم کی بر میگردم ، اما با دست پر میام، نامه ام به آقا مسعود فعلا به عنوان آخرین صحنه ی گمشده بماند تا در اولین مرخصی حرفی جدید تر بزنیم، مواظب خودتون باشید.//یا حق

 

 

 

 

 

 


پویا گویا

شرح احوال يا عيد و عزا

به مرتضی جان آدمک و هر کس که گفت چرا کم پیدایی:

امسال رخت عیدمان رخت عزا شد.

چند روز مانده به سال نو گفتند مادر بزرگ - یعنی آخرین ِ پیشین هنوز زنده مان- کسالت دارد و بیمارستان بستری است ٬مادر و خاله ها که دلتنگی کردند ٬ دل بابا تاب نیاورد و شبانه راندیم خوزستان٬هزار کیلومتر را رفتیم و تا دوم فروردین همه کنار مادر بزرگ نشستیم٬بچه ها و نوه ها و نتیجه ها٬شب دوم مادر بزرگ هم رفت.حالا ما ماندیم و جماعت عزادار با ریشه های کهن و دلگیر کننده شان و هزار هزار رسم و رسوم و غیرو.

مادر بزرگ اینقدر خوش و خرم رفت که ما دل ریش بودن خودمان شدیم ٬خوش به حالش.

 امروز رسیدم تهران٬امروز هم که رسیدیم خبر فوت یکی دیگر از اقوام را در تهران دادند که سیزدهم رفته است.

حالا هم تا چند روز ادای رسم میکنیم برای اقوام مقیم تهران و سایر اقوام وابسته!!! و بعد تا باز چه پیش آید.

چند کار نیمه تمام و مهم دارم و یک عالم خستگی و پانزده روز دیگر اعزام برای خدمت در زیر پرچم نظام.خدا عاقبت را به خیر کند.

البته که می آیم تا همین چند روز آینده به سراغ تک تکتان خواهم آمد و خود را با طرحی نو در اندازم(یعنی خودم و میندازم وسط و شما هم باید نظر بدبد ٬ لطفا)

پس تا بعد

یا حق


پویا گویا

نامه

 

 

اعتراف میکنم،گر چه ساده نیست اما حقیقت داره.بذار اعترافم رو با خاطره ی اون روز که رفتیم سد کرج برات تعریف کنم،من و تو و دایی عباس با عهد و عیالش،مامان و بابا و روزبه ، صبح.ساعت 7 . تو ماشین که بودیم بابا یه آهنگ قردار ِ خواب شکن گذاشته بود،مامان داشت لقمه نون و پنیر دسته مون میداد ،روزبه هنوز تو چرت بود،از مامان پرسیدی که زن عمو سایه جند ساله است؟

و وقتی که بابا خنده ی مرموزش و کرد و گفت چطور مگه عمو؟ و توی آیینه نگات کرد و چشمک زد،تازه ازت بدم اومد.سایه ، دختر دایی عباس،دختر دایی من نوزده  ساله است و این باید فقط برای من مهم باشه،اما برای تو هم مهم شده بود،و من از تو بدم میومد.مامان به جای گفتن سن سایه گفت:"زن عمو سایه هنوز خیلی بچه ست ، حالا حالا ها کار داره تا خانوم ِخونه بشه،بچه م هنوز عشقش عروسکاش ِ " و من اینجا بود که از مامان هم بدم امد.مامان سایه رو بچه می دونست در صورتی که ما خیال میکردیم بزرگ شده ایم.

تو با این سوال مثلا معمولیت میخواستی یه چیزایی رو بفهمی.تو کسی که تازه دو  ماه بود از اون طرف دنیا یهو پیدات شده بود ، تویی که از سه  سالگیت اینجا نبودی و الان داشتی با سوالت من رو دیوونه میکردی،همش فکر میکردم که سن سایه من به تو چه ربطی داره.اعتراف میکنم که بعد اون چند دقیقه دیگه نتونستم به چهرت نگاه کنم و ازت خوشم بیاد،چهار ماه بعد وقتی کامل ازت متنفر شدم که فهمیدم به خواستگاری سایه رفتی.

 

حالا هفت سال از اون روز میگذره،دخترم ترانه چهار  سالش و سایه پنج  سال که سایه ی من.روز تولد ترانه وقتی  برامون یه بسته از طرف تو امد،تویی که حالا چهل و سه سال ای و هنوز مجرد،تویی که چند ماه بعد از جواب  یک کلام سایه دوباره برگشتی اون طرف ، باز داغ کینه شعله گرفت ، اما وقتی میون اون لباسهای کودکانه و اون اسباب بازی های رنگ به رنگ یادداشتی از تو خوندیم که نوشته بود:"به سروش و سایه و ترانه ام که هر چه کردند مرا شاعر تر کرد." تازه فهمیدم که عشق ، برای تو شعر شد و برای ما ترانه.

تویی که از سه سالگی رفته بودی و حالا چهل و سه ساله ای.

بگذار اعتراف کنم که من،سایه ام و ترانه ام اینگونه بودنت را باور کرده ایم و من اعتراف میکنم که حالا برادر تر دوستت خواهم بود.

باز هم برایمان بنویس و باز هم برایمان بگو.

 

 

 

سروش / آبان ماه

***


پویا گویا

 

۱ ـ

تنها چشمهای تو به یادم مانده است و بوسه های شرم آگینت به پیشانیم.

تنها خاطره ای که دارم نگاه تو بود ، از ورای شیشه ها وقتی که باران نمیبارید.

بعدها همه چیز رنگ دیگری شد،باران بارید هر لحظه و همیشه ، اما سبزی چشمهای تو شکوفا تر از آنچه بود نشد.سیاهی مد شد،سپیدی پوسید و من که هنوز خاطره ی آن چشمها را دارم از ورای شیشه ها ، وقتی که باران نمیبارید.

۲ ـ

هوس کنار جوب نشستن و از سر سیاه مستی خوندن دارم،جوب بیاورید،جوب ِ پُر شراب. مگر نه اینکه قول داده اید؟

***

 خبر :  سوسن تسلیمی ٬ نامزد وزارت فرهنگ در سوئد 

تکذیب خبر : خبر نامزد شدن بانو تسلیمی برای وزارت فرهنگ سوئد کذب بوده است

 بد خبر : رسول ملاقلی پور ٬ راویِ نسل سوخته دنیا برایش کوچک شد٬ رفت


پویا گویا

درويشيان و دو شعر انگاره از من

از رادیو زمانه بخوانید:

‌نگاهی‌ به‌ سه‌ مجموعه‌ داستان‌ از علی‌ اشرف ‌‌درويشيان‌

***

دو شعر انگاره:

وقتی دل تنگ می شوی

انگاری ماه هم با زمین قهر است

انگار از آب اقیانوس ها کم می شود،

میاید و میشود اشک ، می شودبغض ، قسمت من.

اما

وقتی که بخندی،باران چشم های من جوردیگری می شود،

انگاری ماه می خندد،

انگار رودخانه جان میگیرد،

و آن وقت جست خیز می کنم،میان دست های تو،زیر نگاه تو.

------------------

𞚭  برای پاییز دلتنگ مشو،وقتی عاشق شوی،هر روز پاییزیست.

***

پ . ن :   فراخوان طراحی کارت پستال نوروز از طرف رسم دات کام

پ.ن۲:  فراخوان جشنواره ی داستان کوتاه کوتاه( از طریق SMS در ایران )


پویا گویا

رويا ی خيس و جزوه ی جوانمردی

دیروز تجربه ی جالبی بود ٬ شب رو تا صبح نخوابیده بودم ٬ صبح هم تا شب دنبال کارام توی خیابون بودم ٬ وقتی داشتم خیابون ولیعصر رو پیاده تا میدون میومدم٬ سر راه تصمیم گرفتم برم سینما ۲٬ سال شده بود که سینما نرفته بودم٬ ترجیح می دم فیلم رو توی خونه از روی CD نگاه کنم،اما خوب سینما هم حال خودش رو داره٬ تنها بودم٬واسه همین مسئول باجه یه جور عجیبی نگام کرد وقتی بلیط بهم می داد٬تو سینما هم یکی دو نفری حواسشون به من بود که تنها یه گوشه خودم رو با نگاه کردن به پوستر های فیلم سر گرم کرده بودم.

رویا ی خیس رو دیدم ٬ پوران درخشنده.

فیلم بدی نبود اگه پایان بهتری داشت٬اگه حرف تازه تری داشت یا حتی برای حرفش یه راه حل بهتر نشون می داد ٬ بابا های غیرتی و بابا های زیادی گرفتار و جوونای شعاری انگار عناصر خوش طعمی هستن برای طبخ فیلم٬بهشون میشه خندید ٬ از دستشون میشه حرص خورد ٬ و براشون گریه کرد٬یه مهمونی ِ پر سر و صدا و چند تا جوون و رقص و سیگار و من دوستت دارم و تو دوستم داشته باش و چند تا شوخی ِجوون نما هم میتونه گیشه ها رو  راضی نگه داره. به هر حال خیلی پشیمون نیستم که ۲ سال ِ سینما نمی رم.

***

ما همگی تئوری مردانگی را می دانیم،جزوات جوانمردی را خوانده ایم و از بزرگی و راستی مباحث زیاد اما گنگی به گوشمان خورده است.اما خوب... قسم دروغ می خوریم و حرف کذب هم زیاد میزنیم،لازم باشد پشت پا میکشیم برای نفر جلویی و وقتی تصادفی در حد بیهوش نشدن داشته باشیم،بدون مکث از ماشین پیاده می شویم و همراه با مناسب ترین فحش هایی از جنس خوار و مادر دعوا را شروع میکنیم.

حتی وقتی مست نیستیم،و زنی یا دختری نا محرم در کنارمان نیست هم از چراغ گردان های آبی و قرمز یا رنگ سفید و سبز ماشین های پلیس دلشوره می گیریم.هنگامی هم که جلوی میکروفون گزارشگر های خیابانی تلویزیون یا رادیو قرار می گیریم بدون اتلاف وقت آن تئوری ها و جزوات و حرف های گنگی که شنیده یا خوانده ایم را بلغور میکنیم.

حالا هی بگویید کمال در چنته ی مردمان یک دست و بی ریا یافت میشود،"آیتی بهتر از این می خواهید؟*"

* از سوره ی تماشا،سهراب سپهری

 


پویا گویا

ماندگار هنرمند است و ادامه اخبار

گاهی پیش میاد و گاهی هم ما پایش را پیش میکشیم.مهم پاسخی است که ما به دست میاوریم.

این شکل اتفاق را،قسمت میدانیم،وقتی که پیش می آید؛خود کرده میدانیمش،وقتی که پایش را پیش میکشیم.

شروع همیشه با خواندن یا دیدن یا شنیدن خبری،شروع میشود.و اینکه ما را در قسمت و سرنوشتمان کمک نمیکند،سبب میشود که تا آنجا که جا دارد این خود کردگی را به جاهای باریک بکشانیم.سنگها همیشه برای این به وجود آمده اند که سرمان اصابتی سخت با آنها داشته باشند.یا این ماییم که بی جهت سرمان را به سنگ زمانه میکوبیم.و هر دو حالت هیچ فرقی ندارند،تنها سرمان را با سنگ آشنا میکنند.دیر یا زود.بلافاصله بعد از خبر یا چندی پس از تحلیل خبر.

 

و اکنون ادامه اخبار،...  .

***

بودن هنر است و ماندن هنر،ماندگار هنرمند است.حالا چه قصه بنویسد و شعر بگوید و استاد صدایش کنند،چه چوب بتراشد و میز بسازد و اوستا صدایش کنند.


پویا گویا



نمای اول در صحنه ی گمشده

نباید گفت،باید نوشت تا نشود کتمان ش کرد،

می شود تغییر عقیده داد،

می شود گفت روزی آنگونه بوده ام و اکنون اینگونه ام،

اما بریده شود دست و زبانی که نگوید صباحی پیش

چه در چنته ی اندیشه داشته است و اکنون چه می پرورد.

***

اینجا را برای گفتن،قصه گفتن/شعر گفتن/از شما/از خودم گفتن/از صحنه گمشده/قدیم و آینده/انتخاب کرده ام.قبلا با رنگ و بویی دیگر اینجور جایی نوشته ام و باز می نویسم، "تا تن کاغذ من جا دارد".

***

پ.ن : حس جالبی است جایی داشته باشی عمومی تر از دفترت و خصوصی تر از تابلوی اعلانات شهر.


پویا گویا