خیابان

هجوم وحشی ها ، تکبر پیرمرد تنها.

 

 

ایستاده و پا برجا ، ماهیگیر و دریا.

 

 

طناز تارک دنیا ، فیلسوف حشری.

 

 

تاتر ایستاده ، ناهار فست فود.

 

 

چراغ ها ی خاموش ، برخورد فلز با گوشت.

 

 

خون گرم و راه پیشانی ، تجسم سقوط.

 

 

خش خش برگ مهجور و پچ پچ عابر مسرور.

 

 

"بنده ی چند تا خدا باید باشیم؟*"

 

 

صدای خسته ی شاعر مرحوم.

 

 

 

هنوز تا انتهای خیابان چند تجربه باقیست.

 

. . .

 

 

 

   پویا گویا

آذر/87

 

 

* تکه ای از میان اشعار زنده یاد "حسین پناهی"

/ 10 نظر / 9 بازدید
همشهری کاوه

[لبخند] یاد این آهنگ های کیوسک افتادم (من کیوسک هم مث این نوشته دوست دارم) در مورد غر هم منوظرم تو نبودی پویا جان . خیلی ها به ام اینو می گن آخه

مریم

بعضی از شعرهاش رو دوست دارم/ اما عاشق این تکه ام: "بدون تو هیچ چیز این دنیا را جدی نمی گیرم... حتی عشق را" روحش شاد

ناصر غیاثی

خوب شعری بود آقا. حالا که می نویسی، چرا ندا نمی دی؟

لیلی

خوشحالم که دوباره نوشتید.. شعرهای پناهی رو چند سال پیش دوستی در غربت بهم هدیه کرد روزهای تنهاییم با شعرهاش پر شد ولی کتاب شعرو توی ترن جا گذاشتم و وقتی یادم افتاد که خیلی دور شده بود و من یاد این شعرش افتادم: من:بقچه ی مسافرت می بندی؟ نازی:اره خدا بخواد می خوام برم جنوب! من:با تب تو مو و خون ریزی؟ کی می خوای برگردی؟ نازی:سه میلیون سال دیگه! من:سه میلیون سال دیگه!!! چه طوری پیدات کنم؟ نازی:با قطار بیا جنوب آن جا پیاده شو! هر کجا بابونه دیدی بو کن! من اون جام!

sababoy

حقیقت ندارد اگر بگویم صبح نمی شود، صورت تب دار مهتاب، وقتی تو نیستی. اما این را باور کن که وقتی تو هستی، نقطه کوچک رو به افق امید من، به سیاهی نا امیدی شب نمی رسد. It's not true if I say moonlight won't die with its red face when you're not here. But believe it when you're here, the little tiny hole of hope to horizon won't catch the dark disappointment of night.

مانیا

آدمیزاد! دلش می خاد بخونه: واای وااای وااای پارمیدای من کوش!!!!

داستان گو

این حسین ÷ناهی هم از آن هایی بود که بعد از مرگ یافتمش/.