ما اينگونه ما شديم

همه چیز در انتها آغاز شد ، سرمای آغازین پایانی نداشت و تنها ما بودیم که گرممان می شد. روزهای پشت سر هم وقت تفکر را از ما می گرفت و ما هر روز در چاه بی انتهای زمان غرق تر می شدیم.

 

هفده سالگی ، پایان تمام آن رنگهای کودکانه بود ، عشق و شهوت و شعر، ما را با بومی رنگین تر آشنا کرد.

 

 میان ایستگاه های برفی، برف و شیره می خوردیم و شیره ی وجودمان را در آغوشی داغ، نثار لحظه های هم می کردیم. با هر که بیش از دو بار می خوابیدیم مایملکمان می شد و اگر سه ماه از این هم بستری ها می گذشت به عشق نگاهش می کردیم.

 

بابا های مستبد و مادران نفهم ، دوستانی به فضل و کرامات هفده سالگی ، قصه های رومانتیک آبکی یا افکار سیاه و کافکایی دنیایمان را پر کرده بود و محبت کمبود ما بود حتی بیشتر از کلسیم.

 

سیگار را پشت سیگار آتش می زدیم و سعی می کردیم از روی ژست های بازیگر مرد کپی های بی نظیری بزنیم ، در کافه ها می نشستیم و با چای و کیک و حرف های صد تا یه غاز غروب را می بردیم تا انتهای شب.

 

چون پولی نداشتیم اتوبوس ها ما را درون شهر جا به جا می کردند تا ما برای قرار های عاشقانه مان پول پس انداز کنیم.

 ما از "بچه مایه دار" ها حالمان بهم می خورد و به نفرت آنها را"بورژواز"  خطاب می کردیم و در تمام تنهایی هامان آرزوی ماشینی مدرن می کردیم و عروسکی سانتی مانتال که کنارمان بنشانیم.

 

تمام حوادث را تا آنجا که انتهای حرف های خاله زنکی بود مورد تفسیر قرار می دایم و هر وقت که می توانستیم تیشه بر ریشه ی کسی بزنیم و مطمئن باشیم که حتی _ و اکثر _ در غیابش به خاک و خون کشیده ایم ش از سر رضایت سیگاری آتش می زدیم.

 

ما اینگونه تا سال ها آمدیم و این گونه ما شدیم و در انتها یش هنوز در آغازیم. ...

/ 15 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
pooyan

part 2 But the part that I liked was the love part, really why? How did those happened? Why we fell in love in a matter of second or one sex or even a kiss? I think we were so good or so childish not to realize everything is a fake disoriented curse that we love to call it as fate. I like to stick to this word because I think this is all we have to release ourselves from the pain of passing time and events that we love the most, the time that we wanted to stall inside and never came out of it. And the pain of been jerked by the others and not be able to jerk them back which hurts us all the time whether we like it or not.

همشهری کاوه

منم همین جوری بودم ... البته هیچ کتابی نمی خواندم برعکس تو

ترانک

... هر چی هستی باش اما کاش ... نه ... جز اینم آرزوئی نیست، هر چی هستی باش ، اما باش ... اما باش.

amir

salha del talabe jame jam az ma mikard anche khod dasht ze bigane tamana mikard

رند عالم سوز

همه اش را هستم غير از اون بيش از دوبار خوابيدن را!! ما اصولا بيدار مي مانديم!! چون خوابمان(!) نمي آمد!!

مانيا

ما هم هستيم اما با اندکی تفاوت از هفده ساله گی ..در سی ساله گی ....

سانتياگو

سلام واقعا ميگم عالی بود يه کله پره فکر و فهم که جرئت داره بنويسه شايد يواشکی... مراقب خودت باش حيفه آدمايی مثل شما که از دست برن بدرود خواهر کوچکت راستی من هفده سالمه

لیدی ام

این متن را جای دیگری خوانده ام . هر چه فکر می کنم یادم نمی آید کجا.