یک عاشقانه ی لعنتی

امروز با خودم قهر کرده ام. یکجور اعتصاب درونی.

می خواهم نگذارم که غذا بخورم و به خودم آب ندهم.

گشنه و تشنه ، فقط فکر کنم و بنویسم.

اگر فکری باشد ، بگذار توی گشنگی سراغت بیاید ، روشنفکرانه تر است.

و حتی اگر فکری هم نیاید و روحی هم عرق ریز نشود هم که بهتر است از گشنگی و تشنگی بمیرم.

 

 

هشت ساعت است که هیچ چیز نخورده ام و نیاشامیده ام و فقط این فکر وا مانده را وادار کرده ام که بدود ، بدود بلکه عرق بریزد و بشود از عرقش جوهری گرفت و جمله ای نوشت. اما هیچ به هیچ برابریم و فقط من بی نوا این وسط گشنه ام و حتی به یک چای پر شکر راضی. اما من قهر کرده ام.

 

نیمه شب ، خودم را با چند لقمه غذای سرد و لیوانی چای کهنه ملامت کردم و خوابیدم که فردا برای قهر بودنم جان داشته باشم.

 

در قهر با خودم، بعد از سه روز موفق شدم کمی عرقش را در بیاورم و چیزکی بنویسم. اما باز یک عاشقانه ی لعنتی.

 

" ما با هم فرق می کنیم،

 

تو از عطاردی و ما زحل نشین،

 

بارها و بارها هم که در مدار هم باشیم یکی نمی شویم.

 

 

کاش من زمین بودم و گرد رخ تو می گشتم.

 

 

تو در انتظار تعهدی و من فرار می کنم از تمام زنجیر ها،

 

اما دورغ نگفته باشم ، از شوق تو سال هاست زنجیری ام.

 

 

باور کردنت آسان است و خوش وفایی هایت بی انکار

 

من نماد خرابی ام ، فرشته ی کوچک خوش بختی."

 

...

/ 14 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سطرگریه

باسلام زیبا بود و خواندنی [گل][گل][گل]

Sir Mullich

چطور تونستی 8 ساعت هیچی نخوری؟

Sir Mullich

اگه غدا بخوری مثه من بزرگ میشی قوی میشی... آفرین حالا هام کن!

مهتاب

واسه آخرین بار سلام این همه داستان سره هم کردی که چی داش من یه کلمه بگو دوسش داری دیگه یهئت باشه درباره این غرور لعنتی خودت هم یه چیزایی بنویس چون گفتی تند باشه اینا رو گفتم اگه نه اینجاش خوبه که انقدر قدر دان وفاش هستی و گفتی فرشته کوچیک خوشبختی بهش!![شوخی][گل]بدرووووووود

رند عالم سوز

در تكميل فرمايش آقا رضا: "از قدیم گفتن که گشنگی نکشیدی که عاشقی که از یادت بره " بايد اضافه كرد كه: تنگت نگرفته که گشنگی و عاشقی از یادت بره !

محسن اشتياقي

كجايي نازنين... دلم يه ريزه شده برات

65

ای بابا! نمی دونم چرا اینجا اینهمه به دلم نشست!