شرح احوال يا عيد و عزا

به مرتضی جان آدمک و هر کس که گفت چرا کم پیدایی:

امسال رخت عیدمان رخت عزا شد.

چند روز مانده به سال نو گفتند مادر بزرگ - یعنی آخرین ِ پیشین هنوز زنده مان- کسالت دارد و بیمارستان بستری است ٬مادر و خاله ها که دلتنگی کردند ٬ دل بابا تاب نیاورد و شبانه راندیم خوزستان٬هزار کیلومتر را رفتیم و تا دوم فروردین همه کنار مادر بزرگ نشستیم٬بچه ها و نوه ها و نتیجه ها٬شب دوم مادر بزرگ هم رفت.حالا ما ماندیم و جماعت عزادار با ریشه های کهن و دلگیر کننده شان و هزار هزار رسم و رسوم و غیرو.

مادر بزرگ اینقدر خوش و خرم رفت که ما دل ریش بودن خودمان شدیم ٬خوش به حالش.

 امروز رسیدم تهران٬امروز هم که رسیدیم خبر فوت یکی دیگر از اقوام را در تهران دادند که سیزدهم رفته است.

حالا هم تا چند روز ادای رسم میکنیم برای اقوام مقیم تهران و سایر اقوام وابسته!!! و بعد تا باز چه پیش آید.

چند کار نیمه تمام و مهم دارم و یک عالم خستگی و پانزده روز دیگر اعزام برای خدمت در زیر پرچم نظام.خدا عاقبت را به خیر کند.

البته که می آیم تا همین چند روز آینده به سراغ تک تکتان خواهم آمد و خود را با طرحی نو در اندازم(یعنی خودم و میندازم وسط و شما هم باید نظر بدبد ٬ لطفا)

پس تا بعد

یا حق

/ 2 نظر / 7 بازدید
محسن اشتياقي

پويا جان سلام. تسليت ما که تلفنا واصل شد. اين از اون. اما نامه را با دصای خودت شنيده بودم که محظوظ شده بودم. به جهت بالا رفتن قند خون، از خواندن مجددش صرفنظر کردم!!