نامه

 

 

اعتراف میکنم،گر چه ساده نیست اما حقیقت داره.بذار اعترافم رو با خاطره ی اون روز که رفتیم سد کرج برات تعریف کنم،من و تو و دایی عباس با عهد و عیالش،مامان و بابا و روزبه ، صبح.ساعت 7 . تو ماشین که بودیم بابا یه آهنگ قردار ِ خواب شکن گذاشته بود،مامان داشت لقمه نون و پنیر دسته مون میداد ،روزبه هنوز تو چرت بود،از مامان پرسیدی که زن عمو سایه جند ساله است؟

و وقتی که بابا خنده ی مرموزش و کرد و گفت چطور مگه عمو؟ و توی آیینه نگات کرد و چشمک زد،تازه ازت بدم اومد.سایه ، دختر دایی عباس،دختر دایی من نوزده  ساله است و این باید فقط برای من مهم باشه،اما برای تو هم مهم شده بود،و من از تو بدم میومد.مامان به جای گفتن سن سایه گفت:"زن عمو سایه هنوز خیلی بچه ست ، حالا حالا ها کار داره تا خانوم ِخونه بشه،بچه م هنوز عشقش عروسکاش ِ " و من اینجا بود که از مامان هم بدم امد.مامان سایه رو بچه می دونست در صورتی که ما خیال میکردیم بزرگ شده ایم.

تو با این سوال مثلا معمولیت میخواستی یه چیزایی رو بفهمی.تو کسی که تازه دو  ماه بود از اون طرف دنیا یهو پیدات شده بود ، تویی که از سه  سالگیت اینجا نبودی و الان داشتی با سوالت من رو دیوونه میکردی،همش فکر میکردم که سن سایه من به تو چه ربطی داره.اعتراف میکنم که بعد اون چند دقیقه دیگه نتونستم به چهرت نگاه کنم و ازت خوشم بیاد،چهار ماه بعد وقتی کامل ازت متنفر شدم که فهمیدم به خواستگاری سایه رفتی.

 

حالا هفت سال از اون روز میگذره،دخترم ترانه چهار  سالش و سایه پنج  سال که سایه ی من.روز تولد ترانه وقتی  برامون یه بسته از طرف تو امد،تویی که حالا چهل و سه سال ای و هنوز مجرد،تویی که چند ماه بعد از جواب  یک کلام سایه دوباره برگشتی اون طرف ، باز داغ کینه شعله گرفت ، اما وقتی میون اون لباسهای کودکانه و اون اسباب بازی های رنگ به رنگ یادداشتی از تو خوندیم که نوشته بود:"به سروش و سایه و ترانه ام که هر چه کردند مرا شاعر تر کرد." تازه فهمیدم که عشق ، برای تو شعر شد و برای ما ترانه.

تویی که از سه سالگی رفته بودی و حالا چهل و سه ساله ای.

بگذار اعتراف کنم که من،سایه ام و ترانه ام اینگونه بودنت را باور کرده ایم و من اعتراف میکنم که حالا برادر تر دوستت خواهم بود.

باز هم برایمان بنویس و باز هم برایمان بگو.

 

 

 

سروش / آبان ماه

***

/ 7 نظر / 14 بازدید
محسن.ش

آقای گويا، متن را خواندم./ اگر من بودم متن را بيش‌تر طول می‌دادم. نفرت اين‌طور نيست که بگوييم (ازت متنفر شدم) و تمام. نفرت را بايد نشان داد. بايد چند صحنه خلق می‌کرديد./ موضوع خوبی بود و پايان هم کمی مبهم بود؛ به‌تر است بيش‌تر توضيح دهيد تا آن چيزهايی که در ذهن خودتان هست تا اين تغيير حس راوی را توجيه کند، بيش‌تر بيرون بريزيد./ شاد باشيد./

پويان

اين زنانگی خيلی ذهنمو مشغول کرده... يک آشنايی نا خواسته با تو دارم خيلی جالبه که صحنه ی گمشده رو پيدا کردم

آدمک

سلام عرض شد خدمت پوياجان عزيزم... آقا دستت درد نکنه... اصولاً از داستان‌هايی که در قالب نامه نوشته می‌شه خوشم مياد... برخلاف «محسن. ش» من معتقدم که همين حد خيلی خوبه... کش دادن اين جور داستان‌ها زياد به‌نفع داستان نيست... برات آرزوی موفقيت و سلامت دارم... شاد باشی و برقرار... تا بعد...

همشهری کاوه

نتیجه ماجرای من هم یک چیزی تو مایه های مارجای سایه ی تو بوده

آدمک

عرض سلام و تبريکِ سال نو دارم خدمت دوست عزیزم، همراه با آرزوی سلامتی و شادمانی حقيقی... برقرار باشی...

داستان‌گو

اين داستان را در يکی از جلسات داستان‌گو خواندی و از سوی دوستان نقد شد/ فکر نمی‌کنم تغييری در آن‌چه قبل نوشته بودی داده باشی/ آقا اين اسم سايه تو ذوق می‌زنه/.

آدمک

هنوز نيموده کم‌پيدا شدی... بيشتر اين دور و برها باش عزيز... شاد باشی و برقرار... تا بعد...